خیلی دعا کرده خیلی زیاد و از اونجایی که میدونم اوضاع رو من هم از خدا خواستم که حواسش بهمون باشه ..
برام عجیب بود که تو همون فرصت کم توفیق داد برم امامزاده صالح گرچه مریم میخواست زودتر برگرده تا مشکلی پیش نیاد اما خب بازم دلم باز شد تو همون فرصت کم هم تونستم یه دل سیر دعا کنم و یه کم هم به خاطر نگاه ها و تفکرات غلط و قضاوت های بقیه گریه !!!
خلاصه یه ذره سبک شدم تا جا برای درد ها و غصه های بعدی باشه...![]()
![]()
گرچه یه ذره قلبم درد گرفته اما امیدوارم اتفاق بدی نیوفته چون حس می کنم دارم بیماری خاصی میگیرم و احتمال می دم که مربوط به کبدم باشه علائم رو حس می کنم اما چیز خاصی نیست و احتمالا به خاطر اوضاع موجود و حرص خوردنه !!
کاااااااااش میشد برم به استقبالش کاش میشد مثل آدم های این دنیا من هم حق ساختن و خلق کردن زندگی رو داشتم.....![]()
برچسب:
نویسنده: مهتاب احمدی