پدر بی رحم - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 13:34
سلام این وبلاگو ساختم چون اینقدر از پدرم غم و غصه کشیدم و فکر و ذهنه منو عصبی و رنجور کرده که اینجا میتونم کمی از فشار هایی روحی که بهم وارد میکنه کمی خودمو خالی کنم. شاید هر کسی درک نکنه که پدر بی رحم چجور پدریه، خیلیا ممکنه پدران مهربان و دلسوزی داشته باشن و نتونن همچین شخصی رو تو ذهنشون تصور کنن،...
زنگ بزن به بانک - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 13:34
امروز طبق معمول خواسیم یه صبحونه کوفت کنیم، منو مامانم خیلی باهم رفیقیم و همو درک میکنیم، چون مامانم عقیدش اینه که بچه ها امانت خدان و باید ازشون خیلی مراقبت و محافظت کرد. هیچ وقت حاظر نیست که من دست به سیاه و سفید بزنم مگر اینکه دیگه واقعا حالش بد میشه و از خستگی دیگه طاقتش طاق میشه، حالا چرا من زی...
حس من ... - تاریخ: 1398/2/14 ساعت: 21:18
امروز محمد از زیارت برمیگرده و من موندم و یه دنیا دل تنگی و حرف ....خیلی دعا کرده خیلی زیاد و از اونجایی که میدونم اوضاع رو من هم از خدا خواستم که حواسش بهمون باشه ..برام عجیب بود که تو همون فرصت کم ت
ناراحتی از عمق وجود.... - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 21:06
به خاطر مسائلی که پیش اومده بود تصمیم گرفتم که به کمک خانم دکتر برای طرح پژوهشی برم. فهمیدم که یکی از دانشجوهای پسر که خیلی فضول و تیکه پرونه توی گروه دکتر هست. مجبور بودم به خانواده ام بگم اگر نمی گف
تصمیم جدید... - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 21:06
برای محمد تمام ماجرا رو تعریف کردم ...ناراحت شد و تصمیمش عوض شد... گفت ارشد نمیدم گفت میرم امریه میگیرم تا زودتر برم سر کار و بعدش بتونم بی بهانه بیام...گفت نمیخواد ببینه این حال وروز و رفتارهای بقیه
عییییییدتون مباارک... - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 21:06
خببب عییییدتووون مباااارک الهی که حضرت صاحب الزمان همیییشه یار ویاورتون باشه و کمک حال زندگیتونان شالله که همه تون زندگی با رنگ و بوی خدا داشته باشین شاید سخت باشه اما شیرینی هاش میچسبهمن که از خود حض
نزدیک شدن به زندگی جدید.... - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 21:06
دیگه داریم آماده میشیم برای اثاث کشی... خداروشکر که خودش کمک کرد و تونستیم یه خونه ویلایی خوووب بخریم با این اوضاعی که پیش میره مامان حالش بهتره با آش آوردن همسایه اونم همین اول بسم الله خیلی خوشحال ش
سختی و سختی... - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 21:06
هر چی فکر میکنم انگار داره هی سخت تر و سخت تر از قبل میشه !!1دیدن ها و حرف زدن هامون کمتر و کمتر میشه ....خدایا من مگه چقد طاقت دارم ؟آخه چه انتظاریه که هممه ایناروبشه تحمل کنم؟کاش میفهمیدین حرفامو...
دست در دست یا... - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 21:06
گاهی وقتا هست ما آدما از روی علاقه دست کسی رو میگیریم ...باهاش قدم می زنیم....بهش نگاه میکنیم با لبخند جواب حرف هاش رو میدیم ....گاهی هست که عاشقانه پابه پای یار میریم تا به استوارترین ها برسیم...اما.
هوس یا عشق... - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 21:06
آدمای هوسران همه چیز رو هوس میبینن ...فقط میخوان خوش بگذرونن و بعدش بندازن برن وفکر میکنن خیلی زرنگن!!....حتی از نوشته های وبلاگشون یا پست های اینستاشون هم معلومه.....شاید هنوز کوچیکن برافهمیدن عشق بر
نگاه کن... - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 21:06
یک بار باید به جلومون نگاه کنیم .....از دور شروع کنیم و جلو بیایم ...جلو و جلوتر ...هر چی نزدیک تر میشی بزرگ تر میبینی ...اما...اما کم کم تار میشه کم کم تایک میشه و هیچی نمیبینی...چشمات درد میگیرن...ا
دنیای بی رحم... - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 21:06
دنیا واقعا بی رحم ترین بخش جهانه .....نمیدونم چرا اما دیروز عصر ناگهانی حالم بد شد ... دیگه نتونستم تحمل کنم ... حس کردم کل مغزم داره ا هم می پاشه و من نمی تونم بفهمم که چه اتفاقی داره میوفته!!!!هیییی
زیاااارت.. - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 21:06
خدا قسمت کرد و شد که محمدم هم به مشهد بره و زیارت کنه.... خب خیلی دوست داشتیم که با هم بریم هر دوتامون اما خوووب شد که تونست بره به هر حال بعد این همه سختی و یک نواختی براش خوب شد.زیااارت قبول آقا محمد جاااانم...همییشه خوووب و سر حال و خوش باشی ...
بی قرار... - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:41
با وجود اینکه بحثمون شده و از دستش ناراحتم و اونم قطعا خیلی ازم ناراحته اما نمی تونم تنهایی رو تحمل کنم . بی قرارشم .... همش دنبال یه بهانه ام که بهش پیام بدم باهاش حرف بزنم .. چندبار از صبح این کارو
وابستگی... - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:41
اونقدر بهم وابسته شدیم که حتی 24ساعت هم نشد از هم دلخور باشیم. هر طور بود مسئله حل شد و هرکدوممون متوجه اشتباهمون شدیم .آرامشی که بعد این لحظات داشتیم باورنکردنی بود. از محمد یادگرفتم که وقتی به مشکلی
سخت ترین لحظه سال - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:41
سخت ترین لحظه سال اینه که نزدیک عیده و نتونی کنار یارت باشی نشه که بشه .... نشه که با هم باشیم ... کنارهم خرید کنیم با نظر هم .... نشه که کنار هم بخندیم ... نشه که با هم هوای بهار رو نفس بکشیمبده واقع
دعاهای آخر سال... - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:41
خدایا امسال با تمام سختی هاش گذشت . آرزو هام گرچه برآورده نشد اما خب همین که اتفاق های بدتر نیوفتاد تو رو شکر خدایا ممنون از کمک هایی که کردی ممنونم از اینکه بهم لبخند زدی که من هستم نترس پیش برو خدای
جان... - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:41
جان من سهل است جانِ جانم اوستجسم را بی جان ارزشی نیست چرا که نعشی است بی حرکت، بدون تفکر ،بی سخن و مهمتر از همه بدون عشق.این جان است که چون در مجرای جسم دمیده شود؛جسم نامی را بر می خیزاند،به تفکر وا می دارد،سخنرانی میکند و از زیباتر از همه عاشق می شود!پس جان زندگی بخش جسم است.حالا تو دمنده جان در جس...
قرار بووود... - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:41
قرار بود بریم نامزدی اما نرفتیم جاش رفتیم بهشت زهرا!!!!همه میرن خرید و مهمونی شنگول میشن من رفتم بهشت زهرا سرخاک شااااد شدم!!!خدایا همه رفتگان رو بیامرز و ماروهم عاقبت بخیر کن خدااااجون سالمون سال خوبی باشه سال وصال سال شادیسال زیارت سال عروسی
کجاااایی... - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:41
از صبح که بهش ایمیل دادم هنوز ندیده نگرانش شدم . حتی نمی تونم زنگ بزنم بهش خدایا حالش خوب باشه . همیشه آخه نگاه می کرد ایمیلش رو میدونه که به خاطر کارام آنلاین بشم حتما بهش پیام میدم . خدایا خیلی بده این حالخیلی بده این اوضاع دوری اعصاب خورد کنه خداجون خودت بهش آرامش بده خودت بهش شادی بده خودت هواشو...